چرا وارد رقابت انتخاباتی مجلس می‌شوم؟

همیشه از کلیشه‌ها گریزان بوده و هستم، نه قصد مقدمه‌چینی و تعریف از خود را دارم و نه تکرار بعضی حرف‌ها که لابد این روزها زیاد شنیده‌اید، اما این سؤال مهمی است که باید پاسخ داده شود.

من هم مانند بسیاری از هم‌وطنان عزیز از اوضاع کنونی اداره کشورم راضی نیستم و سال‌هاست که درگیر این پرسشم که برای اصلاح این اوضاع «چه باید کرد؟»
البته بهتر می‌دانم و به‌خوبی تجربه کرده‌ام که در این شرایط سخت آدمی اگر پی زندگی شخصی خود و ساختن آن باشد، هم شخصاً آرامش دارد، هم موفق‌تر است و هم در امنیت بیشتری قرار دارد، اما مسؤولیت ما در برابر دین و میهن چه می‌شود؟ چه کسانی باید برای اصلاح ناراستی‌ها و ناکارآمدی‌ها وارد میدان شده و خود را هزینه کنند؟! چه کسانی باید دست مافیاها و باندهای سیاسی و اقتصادی را از چنگ‌اندازی به مقدرات این مردم مظلوم و نجیب کوتاه کنند؟!

از آن‌سو به اقتضای کارم در سال‌های خبرنگاری در دوره‌های ششم و هفتم مجلس و پس از آن مسؤولیت‌های اجرایی در نهاد ریاست‌جمهوری، فضای سیاسی کشور و مؤلفه‌های آن را به‌خوبی می‌شناسم در حدی که داوطلب شدن برای ورود به این فضا و بخصوص مجلس را در حکم داوطلب شدن برای رفتن به «میدان مین» می‌دانم و شوق و طمعی برای آن ندارم، اما وقتی عرصه با وجود تعداد زیاد داوطلبان از عزم و برنامه جدی تقریباً خالی است و به کمک ما برای اصلاح وضع موجود نیاز مبرم هست، چاره چیست؟!

تا جایی که می‌شد برای ورود به این عرصه نه‌تنها تعجیل نکردم بلکه ترمزهای متعددی هم برای خودم قرار دادم تا اگر می‌شود عذری تراشید، از ورود به آن پرهیز کنم، اما عاقبت با دیدن آرایش انتخاباتی موجود برای این پرسش که فردا در برابر خدا و وجدانم باید پاسخ دهم که در قبال مردم و کشورم در پی آسایش و عافیت‌طلبی بوده‌ام یا به‌قدر وسع و توانم تلاش کرده‌ام؟ چاره‌ای نیافتم که وارد میدان شوم.

این روزها که نوشته‌هایم درباره انتخابات دو دوره قبل مجلس (۸ سال پیش) را مرور می‌کردم، دیدم که اکثر قریب به اتفاق آن دغدغه‌ها همچنان سر جای خویش مانده و در این سال‌ها تقریباً پیشرفتی در آن‌ها حاصل نشده است. ما توسط برخی گروه‌های سیاسی به استضعاف کشیده شده‌ایم و دوگانه ساختگی چپ و راست و اصولگرا و اصلاح‌طلب و سایر دو قطبی های جعلی مردم را در دور باطلی گرفتار کرده است که بجای ارائه برنامه و حل مشکلات ساختاری و زیربنایی آن‌ها، تنها به دنبال جابجایی صندلی‌ها و تقسیم قدرت میان خود هستند. چه روشی راحت‌تر از این‌که بجای رقابت در عرصه کارآمدی و ارائه برنامه و راه‌حل‌های جدید برای رفع تبعیض و برقراری عدالت، با چسباندن انگ‌های سیاسی به دیگران آن‌ها را از میدان به درکرده یا چنان دل‌زده کنند که کناره‌گیری و گوشه‌نشینی را پیشه نمایند؟

معتقدم چاره‌ای نداریم که با قطع‌نظر و امید از دیگرانی که کارنامه‌های تکراری ناکارآمدی و ایجاد نارضایتی‌شان وضع مردم را به اینجا رسانده، وارد عرصه شده و به مدد قدرتی که شبکه‌های اجتماعی به مردم داده و استیلای رسانه‌های حزبی و پول‌های غارت‌شده بیت‌المال بر سپهر سیاسی-اجتماعی کشور را به چالش کشیده، خود را در معرض انتخاب قرار دهیم و با تسهیل هم‌افزایی ناشی از همین ابزار نوین با راه‌حل‌های برآمده از داخل مردم به‌ویژه اقشار فرودست که به تعبیر امام خمینی (ره) ولی نعمتان انقلابند و جوانان، مشکلات کشور به‌خصوص مشکلات ساختاری را رفع کنیم.

در یادداشت‌های بعدی بیشتر در این باره توضیح خواهم داد.

رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطَانًا نَصِیرًا
و
لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفسًا إِلّا وُسعَها

احسان جهاندیده
نامزد انتخابات دوره یازدهم مجلس در حوزه انتخابیه تهران، ری ، شمیرانات و اسلامشهر

در دامگه دل‌ها

حاج قاسم سلیمانی سرباز و شاگرد مکتب امام خمینی (ره) است. او نمونه‌ای از معجزه بزرگ خمینی بود که بسیجی یک لا قبایی را از روستایی دورافتاده در کرمان به سرداری با شهرت جهانگیر بدل کرد که خبر شهادتش جهان را تکان داد. خمینی پیامبر نبود اما معجزات عجیبی داشت!

داغ ‎حاج قاسم هم برایم یادآور داغ امام بود، ۳۰ سال پس از آن داغِ جگرسوزِ دوران نوجوانی، امروز مانند همان سال ۶۸ از بعد نماز صبح که خبر بهت برانگیز رسید گریه امانم نداده است. آن شب هم با شایعاتی نگران کننده خوابیدیم و سحرگاه …‏

حاج قاسم مصداق «طُوبَىٰ لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ» شد. او هیچ‌جا نه کم گذاشت و نه کم آورد، خیلی جاها نیز تنهایی ایستاد و شانه از زیر بار مسوولیت ‌و کار خالی نکرد و تاریخ ساز شد.

شک نداشتم که عاقبتش شهادت است. سالهاست که در ذهنم برای این نظریه که نحوه مرگ هر کس تابعی از نحوه زندگی اوست، شاهد و قرینه جمع می‌کنم، مهم این بود که نحوه شهادتش چگونه خواهد بود و چگونه سر به دامان معشوق خواهد گذاشت؟

شب جمعه، شب زیارتی ارباب، در بغداد، بی سر و دست توسط شقی‌ترین فرومایگان، با شبیخونی نامردانه‌ و زبونانه‌، پس از عمری مجاهدت و پیروزی و سرافرازی…، از این زیباتر؟!‏

اما چشمانش دامگه دلها بود. آنجایی که بیست و سه-چهار سال پیش در «سردار خیبر» از آخرین لحظاتش با ‎حاج همت می‌گفت، هر بار که می‌دیدی و می‌شنیدی بغض گلویت را می‌فشرد، انصافاً چشمانش پس از چشمان همت، دلم را ربوده بود.‏

حاج قاسم انسانی وارسته بود. از جاه‌طلبی‌ها و ترقی‌جویی‌های متداول پرهیز داشت. نه «دکتر» شد، نه «سردار» و نه وزیر و نه وکیل. همان حاج قاسم بود! دنبال رأی جمع‌کردن هم نبود. مخلصانه برای خدا کار می‌کرد و خدا هم محبتش را به دل ده‌ها میلیون انسان انداخته بود.

حاج قاسم دیدگاه و افقی جهانی داشت و از همان افق جهانی به ایران می‌نگریست. به همین دلیل خود را درگیر اختلاف‌ها و رقابت‌های باندی و جناحی داخلی نمی‌کرد و تنها در پی ارتقای جایگاه و نفوذ اسلام و ایران بود. در شهادتش نیز راز پیروزی ‌اش هویدا بود، آنجا که خون ایرانی و عراقی به مساوات‏ در هم آمیخت! دشمن از همین پیوندها و زیر پا گذاشتن خط‌کشی‌های جعلی می‌ترسد.

شهادت حاج قاسم داغ بسیار سنگینی بر دلمان گذاشت، حتما برای هم‌رزمان ‌و سربازان و‌ به‌ویژه فرمانده‌اش بسیار بیشتر از ما سنگین است.

ان‌شاءالله که او مصداق المُسْتَشْهَدِینَ بَینَ یَدیْهِ است و به‌زودی…